
به نام خدا
سر و صدا را که میشنوم خودم را به کنار پنجره میکشانم و با دلهره به شعارها گوش میدهم. یکی شان خیلی نابهنجار با پادشاهش تهدیدمان میکند به خون ریزی، و من هم مانند تیری که از کمان رها شده باشد نا خود آگاه پاسخ میدهم ....خورده پادشاهت و بعد میلرزم. نمی دانم از سرمای هواست یا از اضطراب چیره شده بر من. به خودم که مسلط میشوم فکر میکنم که نکند صاحب این صدای نتراشیده همان مرد آرام چند ساختمان آنطرف تر باشد که بعضی وقتها صبح ها مثل خودم کیف بدست سوار ماشینش میشود، روشنش میکند تا بچه هایش بیایند و مانند من به مدرسه بروند؟! تابحال به او سلام نکرده ام ولی ته دلم را که می جویم قطعا حتی در مخیله ام نمی گنجد که بخواهم سرش داد بزنم و پرده دری کنم! یا اینکه نکند همسایه روبرویی مان باشد که سبیل پر پشتی دارد و بعضی وقتها به هم سلام هم میکنیم؟! چرا اینطور شد؟! نه! قطعا من اینها را دوست دارم......
می خواهم به دور از هیاهو ها و رجز خوانی ها به خدایمان، به کشورمان و به حق انتخاب تک تک هموطنانم همچون ریسمانی محکم چنگ بزنم.
متنفرم از مسببان وضعیت این روزها چه داخلی اش و چه خارجی اش.

برچسب:
نویسنده: نگار حیدری